دلنوشته های آسمانی ...
به وبلاگ دلنوشته های دختران آسمان خوش آمدید
قالب وبلاگ

مبعث

گوشه غار حرا

هست مشغول نماز

می شود درهای عرش

سوی او آهسته باز

غار را پر می کند

ناگهان فرمان وحی

با طراوت می شود

قلبش از باران وحی

باز می گردد به شهر

بر لبش پیغام دوست

می رود تا پُر کند

شهر را از نام دوست

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]


شاید این حسرت بیهوده که در دل داری

شعله گرم امیدت را خاموش کند

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ،ه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز،دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه ،در اندیشه برگ

زندگی،خاطر دریایی یک قطره ،در آرامش رود

زندگی ،حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی،باور دریاست در اندیشه ماهی،در تنگ

زندگی،ترجمه روشن خاک،در آیینه عشق

زندگی،فهم نفهمیدن هاست

زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود

تا این پنجره باز است،جهانی با ماست

آسمان ، نور ،خدا ،عشق،سعادت با مات

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]


خداوندا!

اين دل شکسته را جز دستهاي مهرباني تو درماني نيست
و اين دست بسته را جز از ابر احسان تو باراني، نه.
اين قامت خميده جز به ديدار تو راست نمي شود و
اين تنهاي غريب جز در خانه تو، هر آنچه خواست، نمي شود .

برداشتي از مناجات مفتقرين امام سجادعليه السلام

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کنآبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کردآبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟آبجی بزرگه گفت: م م م راست
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
... بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی

خدایا خودت شفا ببخش چنین اشخاصی که کم هم نیستند...

[ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست
آفتاب گردان کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد . این ها را گل آفتابگردان به من گفت ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت :"وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیداخواهد کرد .



آفتابگردان هیچ چیز را با خورشید اشتباه نمی گیرد ؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد .
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد . او همه زندگی اش را وفق نور می کند ، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد . نور می خورد و نور می زاید .
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا . بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد؛ بدن خدا انسان . "
آفتابگردان گفت : " روز که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند . و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم ، تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟ "
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد . گفتگوی من و آفتابگردان نا تمام ماند . زیرا که او در آفتاب غرق شده بود .
جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم ، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد ، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟ "

[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من،

گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.

گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.

گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.

گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد.

گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که

حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.

گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.

مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛

تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

الو ... خونه خدا ؟

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونهء خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ... قول داده امشب جوابمو بده

  + ادامه ی این متن فوق العاده زیبا را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]


اي دل ز چه رو طاعت دادار نكردي؟

خوفي ز عذاب و شرر نار نكردي؟

يك عمر تو را داد خدا مهلت و هيهات

دل را بري از صحبت اغيار نكردي؟

+ ادامه ی این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

من خدا هستم . امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي    

براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق SFGTD ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهدشد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .  

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ،  همواره با اضطراب دنبال (پيگيرينكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز كن .

اگر در يك ترافيك سنگين گير كردي ،

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :

به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري :

به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم    فرزندانش را سير كند           

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي :

به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده .

وقتي ماشينت خراب ميشود  و تو  مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :

به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد .

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني  و بپرسي هدف من چيه ؟

شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه  عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردننداشتند .

ممكنه خودت را قرباني تندي ، جهل ، پستي يا تزلزلهاي مردم يبيني :

به ياد داشته باش ، همه چيز ميتواند بدتر هم باشد . تو هم ميتوانستي يكي از آنها باشي  

وقتي متوجه موهايت كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :

به بيمار  سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي :

متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي !


[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

میگویند در خانه اگر کس است،یک حرف بس است.“

حرف می شنویم تا...

در مسیر رهگذر ”نسیم های حیات بخش“ قرار بگیریم...

تا غنچه فطرتمان بشکفد...

تا بذر وجودمان بروید...

تا چشمه ی دلمان جاری شود...

که اگر نخوانیم و نشنویم،در پیله خویش می پوسیم...

اگر جرعه ای حکمت و قطره ای پند،به کام جانمان نریزیم،

اگر وقتی آسمانِ دلمان گرفته و ابری است،با باران اشک و نسیم نیایش،خود را سبک نکنیم،

حسابمان را با ”هستی“ و ”هستی آفرین“ باید روشن کنیم

وقتی هوا طوفانی می شود،باید به پناهگاهی مطمئن پناهنده شد.

وقتی دریا موج خیز می گردد،تکیه گاهی استوار و 

ساحل امن و آسوده ای هست که موج ها انسان را نبرد.

موج حوادث و طوفان کشش ها را ببینید!

دنیا خیلی طوفانی و بهم ریخته است.

شیطان های بسیار در اطراف ما کمین کرده اند و منتظر ”لحظه غفلت“ مایند تا ما را برُبایند.

”یاد خدا“ مطمئن ترین پناهگاه است.

”نماز“ آرامش می دهد.

”معنویت“ زندگی را معنا می بخشد.

”توبه“ تولد جدید انسان است.

کیست که در این دنیا همیشه بماند!!؟

اینجا”قرارگاه ابدی“ نیست،“پل عبور“ است.

فردایی هم در پیش است.

اگر با دین خدا و رسول،انس و آشنایی نداشته باشیم،فردا کارمان لنگ است.

اگر انسانیت را در پای ”پول“ قربانی کرده باشیم،فردا گرفتار حسرت ابدی خواهیم شد.

به جایی خواهیم رفت که معیار ارزش و ارز آنجا ”عمل صالح“ است.

جایی که فقط ماییم و خدا و عمل هایمان...

جایی که از کسی برایمان کاری ساخته نیست.

                                                 دریغا،دریغا!!!!

غافل ز خدا،تکیه به مردم کردیم کوه و دره را،کوه تصوّر کردیم 

با این همه تابلو و علامت در پیچ و خم جادّه دل،گُم کردیم

چراغ راه تو،جز سوز و اشک و آهی نیست

تو را که خسته دلی و دل شکسته ای

تو را که مانده چنین بی پناه و دلگیری

جز خدای جهان،هیچ تکیه گاهی نیست

شب است و خلوت محراب و آتشی در دل و دیده ای بیدار...

به پیش پای تو ای اشتیاق سبز و جوان

بجز نیایش و راز و نیاز،راهی نیست

چرا جدا ز خدایی و ز خویش بیگانه!!؟

دل از تباهی و غفلت،جدا کن

رو به آستان خدا کن

مبند دل به کسی جز به مهر آن معبود

نوای عشق،ز نای دل غریب برآور

خدای عالمیان را

ز عمق جان و دل خویش،عاشقانه صدا کن

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

شيريني سمنو، عطر خوش سيب سرخ، سبزه هاي سبز با روبان قرمز،

تلألؤ دانه هاي سنجد، سيرهاي سفيد، سماق و سكه را كه بشماري

حتي وقتي به قرآن و آيينه نگاه ميكني

هنوز انگار چيزي كم است!

مسابقه ثانيه شمارساعت براي رسيدن به تحويل كه شروع ميشود

تازه يادت مي افتد كه

سال قبل و سال هاي قبل تر هم چيزي كم آورده بودي

انگار رقص ماهي ها و برق سكه ها آنچنان مشغولت كرده بود كه

يادت رفت...

يادت مي آيد كه هر سال به خودت قول داده بودي

كه تا عيد سال بعد پيدا كني گمشده ات را

فراموش كردي...

برق اشك هايت كه هويدا ميشود از پشت همان پرده اشك،

ديگر سكه ها برق نميزند

يافته اي آن سين گمشده ات را...

همان سين اولين سلام سال

سلام بر مهدي



اي غايب از نظر، بگذار جواب سلامت، اولين عيدانه ام شود

        

               آن هفت سين اهورايي بهار

                                                          موعود، با سلام تو تكميل ميشود

مهدي جان...

من اولين ضيافت عيد را با سلام برشما آغاز كردم

و اكنون اين خانه دل من است كه منتظر ميهمان است

منتظر قدوم پاك و آسماني شما... .


اللهم عجل لوليك الفرج(آمييين)

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

خیز از جا با نوید بی شمار

سوی ما آید کنون فصل بهار

زنده می گردد زمین مرده  باز

می شود بیدار گل از خواب ناز

سبز و خرم می شود دشت و دمن

پر شود از لاله و از یاسمن


+ ادامه ی این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید ...


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

بــــــــــــــــــوی عیـــد می آید..

پـــارسالی ها همه از مد افتـــاده اند..

لبـــــاس هــــایش..

رنگــــش..

انـــــگار نه انگـــــار

که پارسال

همین موقع

چه ذوقی می کردیم از داشتنشان...

چه زود از چشممان افتادند؟؟؟؟

 

 

چادرم...

چه خوب است که

نه رنگت از مُد می افتد

نه مُدلت

چادرم از ثبات توست که من شخصیت پیدا میکنم....

رنگ سال هر رنگی که می خواهد باشد

رنگ ما مشکیست...

مگر نه بانو...؟

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

بنده من ! نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا ! خسته ام نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم.

بنده من ! دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده من ! قبل از خواب این سه رکعت بخوان.

خدایا ! سه رکعت زیاد است.

بنده من ! فقط یک رکعت نماز وتر را بخوان.

خدایا ! امروز خیلی خسته شده ام آیا راهی دیگر ندارد.

بنده من ....


+ این داستان خیلی زیبا رو در ادامه مطلب بخونید ... واقعا جای تامل داره ....


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

خدای من!

خواندمت پاسخم گفتی

ازتوخواستم عطایم کردی

به سویت آمدم آغوش رحمت گشودی

به توتکیه کردم نجاتم دادی

به توپناه آوردم حمایتم کردی.

خدایا!

ازخیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن

ازآستان مهرت نومیدم مساز

آرزوهاوانتظارهایمان رابه حرمان مکشان

ازدرگاه خویشت مارامران

ای خدای مهربان ...


+ ادامه ی این متن زیبا را در ادامه مطلب بخوانید ...


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

بهتر است بـدانيـم کـه ...

بـدانيـم کـه ؛

تا روزي که بخشيدن را ياد نگرفته ايم؛

زندگي کردن را نخواهيم آموخت  .

بـدانيـم کـه ؛

براي غالب شدن بر عادت زشت شکايت کردن ،

بايد برکات زيباي خـداونـد

را بشماريم .

بـدانيـم کـه؛

خـدا مي خواهد

در هـر لحظـه براي

هر يک از ما همه چيز باشد.

بـدانيـم کـه ...


+ بقیه متن در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

نماز بی ریا

گفتم: کیستی؟

گفت: مسافر

گفتم: مقصد ؟

گفت: دیار دوست

گفتم: از چه راهی  ؟

گفت: صراط مستقیم

راهنما؟ :گفتم

گفت: انبیاء و اوصیاء

گفتم: نقشه راه؟

گفت: کتاب خدا

گفتم:توشه چی؟

گفت: نماز بی ریا

گفتم: به چه وقت؟

گفت: اذان صبحگاهی

گفتم: و دگر کی؟

گفت: ظهر و مساء

گفتم: آیا بس؟

گفت: مغرب و عشاء

گفتم:انشا الله تعالی
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

مثل هر بار برای تو نوشتم:


دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!


=-=-=
جواب امام زمان:
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت ! کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!

=-=-=-=-=

اللهم عجل لوليك الفرج

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

خدای مهربانم : می خواهم عهد و پیمان ببندم با تو ،

با تو که خالق همه منی

با تو که تنها ترین معبود و دوستار منی

با تو که همه امید و پناه گاه نا امیدی های منی

با تو پیمان خواهم بست که تا لحظه جان دادن .....


+ متن کامل در ادامه مطلب



ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]


به پشت سنگرم مادر به پشت سنگرم مادر

به پشت سنگری از عشق

که فریادم کَنَد بند اسارت ها

به پشت سنگرم مادر به پشت سنگرم مادر


+ بقیه ی این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید...

ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

همین که یک نردبان بلند پیدا کنم

آنقدر بلند که به آسمان برسد

به سوی تو خواهم آمد.

توی راه یک سبد ستاره های تازه

برایت خواهم چید

و با صدای بلند که همه فرشته ها بشنوند

خواهم گفت :

خداجان دوستت دارم.
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی:
فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم

گفتی ....


+ بقیه در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

کودک دلبندم

آسوده بخواب

که فرشتگان را گفته ام

از گهواره ات دور شوند

تا ترنم لطیفشان تو را بیدار نکند

و پروانه های باغ را سپرده ام


+ بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]


دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد ....


+ ادامه ی متن در ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

گروه www.Parsiblog.com


چه قدر خنده داره که...

یک ساعت خلوت با خدا سخت و طاقت فرساست ، اما

90  دقیقه بازی فوتبال مثل باد می گذره!


چه قدر خنده داره که ...

صد هزار تومان در راه خدا مبلغ هنگفتیه ،                                                                           

اما وقتی با همون پول می ریم خرید اصلا به چشم نمی یاد.


+ ادامه ی متن را در ادامه مطلب بخوانید ...




ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]

وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ می شود،

وقتی نمی توانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ می شكند ...

 

+ ادامه ی متن را در ادامه مطلب بخوانید ....

ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ فاطمه رسولی ] [ ]
.: Weblog Themes By dokhmalepapa :.
درباره وبلاگ

مینویسم از خدا و نشانه هایش
از قرآن و اعجازش
از محمد (ص) و شایستگی اش
از فاطمه (س) و بزرگواری اش
از علی (ع) و شجاعتش
از حسن (ع) و آزادگی اش
از حسین (ع) و فداکاری هایش
از سجاد (ع) و عبادت هایش
از باقر (ع) و علم و عملش
از جعفر صادق (ع) و سخنانش
از موسی بن جعفر (ع) و مهربانی اش
از رضا (ع) و بارگاه ملکوتی اش
از جوادالائمه (ع) و کراماتش
از هادی (ع) و مردانگی اش
از حسن عسگری (ع) و بردباری اش
و از مهدی (عج) و دعا برای ظهورش
مینویسم به امید روزی که همه بتوانند
شیرینیِ با خدا بودن و آسمانی شدن را بچشند ....
امکانات وب